این خوابیدن های تا سر ظهر را درک نمیکنم!

براستی که دیگر این ملامت و تنهایی از دوریتان دارد جانم را میگیرد ...

نمی دانم قعر این داستان چیست؟

کمی ترس در این جان خسته نهفته ست...